سید محمد علی دیباجی

انتشارات سوره مهر

 به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، مبارزه روحانیان در جبهه های دفاع مقدس هشت ساله ی ما مردانه بود. یک دست و یک رنگ، درست مثل دل بسیجی ها، بسیرو به دل امام خویش قنوت عشق می خوانند. تیپ 83 نام کتابی است که ما را به دیدار بعضی از آن مردانگی ها مهمان می کند. این کتاب دومین مجموعه از خاطرات روحانیان رزمنده است که واحد ثبت خاطرات تیپ مستقل 83 امام جعفر صادق(ع)، روحانیان رزمی- تبلیغی، در سال 1370 تهیه، جمع بندی و تدوین کرده است و انتشارات حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی در همان سال آن را به چاپ دسپرده است. نخستین مجموعه از این سلسله خاطرات، «گلبرگ های خاطره» نام داشت که انتشارات سپاه پاسداران در خرداد سال 1370 آن را چاپ کرد. تمام مطالب کتاب تیپ 83، بر اساس گفته ی راویان نگاشته شده است. سید محمد علی دیباجی آن را تقریر و در دوازده قسمت و 107 صفحه خواندنی کرده است. آن لحظه های پاکی و بی باکی ، روشن تا صبح، هفت تن آل صفا، تا آن طرف موانع، ارتشی بسیجی، قنوت اخلاص، یک ساقه و یک برگ، آن وقت بود که تو آمدی، هدیه ای از دل خاک، خواسته های سید، حرف های صادق و نامه های در خواست همه، عنوان های مطالبی هستند که علی شفیعی، مسعود تاج آبادی، حسن دوستی، مهدی عزیزان، احمد کردی و حبیب الله عمیقی آن ها را روایت کرده اند و مجموعا تیپ 83 را شکل داده اند. مقام معظم رهبری این کتاب را مطالعه نموده و درباره ی آن نوشته اند: «شرح خاطرات طلاب رزمندهی جوان، که ضمنا شرح گوشههایی، هرچند کوتاه، از مجاهدات معصومانه ی آنان نیز هست، در این کتاب با قلمی و تقریری شیوا به نگارش آمده است. این شیوه نوی است که روایت از کسی و تقریر از کس دیگری باشد. این قلم اگر پخته تر شود بسی شیواتر خواهد شد. خیلی از خواندن این کتاب محظوظ شدم. چون روحانی در این کتاب درس دین و معرفت را در خطرناک ترین جاها می دهد  و در آزمایش های دشوار زندگی با مردم شریک می گردد. این طلبه های جوان و خوش روحیه اند اگر مدارج تحصیلی را طی کنند رهبران برجسته ی باب انقلاب و جمهوری اسلامی خواهند شدو روحانیان پرچم دار دین زندگی ساز... حوزه علمیه بی شک از پرورش چنین طلاب و روحانیانی به خود می بالد و احساس رضایت از انجام وظیفه ی تاریخی خود که همواره بحمد الله بدان موفق بوده است، می کند.» ما نیز این کتاب خواندنی را برای مطالعه انتخاب کنیم تا با خاطرات روحانیان جوان آشنا شویم و زندگی آنان را در بحبوحه آزمایش های دشوار مرور کنیم؛ آنان که سختی ها را به زیبایی تبدیل می کنند و در مزرعه عشق، پرپر می شوند. نیمه همان شب، حاج رسول منو بیدار کرد. گفتم:«چه خبره حاجی؟» گفت: «بیا وضو بگیریم!» به دنبالش رفتم و هر دو وضو گرفتیم. بعد برگشت و به من گفت:«قاعد، با من کاری نداری؟» گفتم: «چطور حاجی؟» گفت: «ما دیگه فردا می رویم. دیگه همدیگه رو نمی بینیم.» گفتم:«حاجی شوخی نکن! این حرفا چیه؟ گفت: نه، اگه می خوای بیا خداحافظی کن.هر چه می خواهی بگو، فردا پشیمون می شی!» جوری می گفت که منو به اشک انداخته بود و بالاخره دست به گردنش انداختم و خداحافظی کردم. فردای اون روز، نزدیک غروب، بچه ها خبر شهادت اون ها رو زمزمه می کردن. ... در حین حرکت بود که سرم را کمی از آب بیرون آوردم تا موقعیت را بسنجم که گلوله ای پوست سرم را خراشید.سرم را توی آب فرو بردم. یک زخم سطحی بود اما خون از آن جاری شد. با تکه ای از گونی آن را بستیم و رفتیم. ...دوباره گلوله ای به سرم اصابت کرد. این بار هم تنها کمی از پوست آن را تراشید. هاتف سرم با همان گونی ها بست. اما خون آن متوقف نمی شد... من از آنجا دیگر چیزی نفهمیدم. بعدا چشمانم را که باز کردم در بیمارستان بودم. برای درمان به شهرمان رفته بودیم بچه ها به دیدارم آمدند. از آنان سراغ بچه های مدرسه ی ولی عصر را گرفتم. گفتند در دو عملیات کربلا  4 و 5 هفده نفر از طلاب مدرسه شهید شده اند. ...به همراه بیست نفر دیگر از مدرسه علمیهی ولی عصر تبریز به منطقه جنوب آمدم. آن روزها با شریفی و باهنر باهم بودیم. بعد از عملیات والفجر 8 و در ادامهی آن، محور تپه 18 را به گردان ما، گردان حبیب ابن مظاهر سپردند. یادم آمد که در عملیات کربلای 5 در لشکر ثارالله دویست و پنجاه طلبه و روحانی داشتیم. بعد از عملیات فقط صد نفرشان سالم بودند! ... وقتی که او رفت همه جا گرفته بود و همه بچه ها پکر بودند. دیگر نمی توانستیم صدای مناجات شعبانیه او را از نیزارهای راس البیشه بشنویم. یا وقتی، هر روز صح برای نماز بیدار می شدیم، سید نبود تا ببینیم نماز شبش را روی خاک ها خوانده است و برای نماز صبح آماده می شود و هرچه به او اصرار کنیم که امام جماعت شود قبول نکند و در جواب بگوید: «من هنوز لیاقت را پیدا نکرده ام.» ... بعد از شهادت او، بچه ها  دفترچه خاطرات او را آوردند. روز ورودمان به فاو، روز سوم شعبان، میلاد امام حسین (ع)، را ثبت کرده بود و نوشته بود: «خدایا! مرا مثل علی اصغر حسین(ع) بپذیر » و وقتی در عملیات به پیش می تاخت، ترکشی گلویش را درید و او هم رفت. ... بر سر جنازهی قطعه قطعهشان که رسیدیم، آنان را برای انتقال به پشت خط آماده می کردند. یکی از بچهها، گریه کنان، کاغذی را که لکه های خون رنگینش کرده بود، به دسم داد. تاریخ نوشته، از شب جمعه، شب عملیات، یعنی همین شب گذشته ، بود که این حرف ها را با خدا می زنم. ... خدایا! دیگر تا کی صبر کنم، امکانتش هست که امشب مرا شهید کنی؟ امکان دارد فراغ ما را از بین ببری؟ می شود دیگر از داغ بچهها آتش نگیرم و راحت شوم؟ خدایا! می شود امشب آخر زندگی من باشد؟ امشب دیگر بیایم پیش تو؟... شاید زشت باشد که ما حتی یک بار هم شده خاطراتشان را مرور نکنیم. خدایا! توفیقمان ده تا در زمرهی مطالعه کنندگان کتاب های پایداری باشیم و کتاب تیپ 83 را بخوانیم، آن را به هر طلبهای و طالب علمی هدیه کنیم و راه سرخ شهادت را چونان همیشه در حوزه های علمیه سرسبز نگاه داریم. خدایا! توفیقمان ده تا با خواندن کتابهایی همچون تیپ 83، با حماسههای روحانیان بیدار دل و عارف آگاه شویم و قدردان ایثار و مجاهدت آن عصاره های تقوا باشیم.