کتاب گلستان یازدهم

قسمتهایی از کتاب “گلستان یازدهم”

«علی جان، شفاعت یادت نره. به خاطر …»

عقربه های ساعت با من سر لج داشتند. از همیشه تندتر می چرخیدند. ساعت شد دو و ربع بعد از نیمه شب. آرام شانه هایش را تکان دادم. _علی، علی جان بیدار شو. فوری بیدار شد. هراسان پرسید: «ساعت چنده؟» آهسته گفتم: «نگران نشو. دو و ربعه.» رفت و وضو گرفت. لباس پوشید. ساکش را دادم دستش. _برات دو تا انار گذاشتم به یاد هر دومون. هر دانه اناری که خوردی یاد من بیفت. تو رو خدا این بار زود بیا! نگاهم کرد و گفت: «می آم.خیلی زود، اما به مامان نگو.» پرسیدم: «مثلاً کِی؟» _زود، چند روزه. بین خودمان باشه، نگی به کسی. فوقِ فوقش خیلی طول بکشه یه هفته. از این حرفش خوشحال شدم. منصوره خانم هم بیدار شد. علی آقا با ناراحتی گفت: «مامان، چرا بیدار شدی. خودم می رفتم.» علی آقا خم شد و صورت منصوره خانم را بوسید. منصوره خانم دست انداخت دور گردن علی آقا. سرش را گذاشت روی سینه اش و گفت: «علی جان، مادر، مواظب خودت باش. برو به امید خدا.» علی آقا گفت: «مامان، خیلی مواظب خودت باش.» آقا ناصر هم بیدار شده بود. علی آقا او را هم بوسید و گفت: «آقا، تو هم مواظب همه چی باش. سفارشا یادت نره. حواست به مامان باشه.» علی آقا با دست شانه های مادرش را نوازش کرد و صورتش را بوسید. بعد به ساعتش نگاه کرد و با عجله بند پوتین هایش را بست. بغض راه گلویم را بسته بود. دلم می خواست داد بزنم و بگویم: «علی نرو! علی آقا، به خاطر من و بچه ت نرو! …» دلم می خواست هوار بزنم و بگویم: «آی همسایه ها، بیدار شید. نذارید شوهرم، تمام دلخوشی م، بره! تو رو خدا یکی جلوش رو بگیره!» اما به جای این همه با بغض ته گلو مثل همیشه موقع خداحافظی گفتم: «علی جان، شفاعت یادت نره. به خاطر …» خجالت کشیدم پیش منصوره خانم از بچه چیزی بگویم. زیر لب گفتم: «زود برگرد.» …

 

کاری نکنید که امام دوباره پشت تریبون بیاید

نفس عمیقی کشیدم. جمعیت غرق در سکوت بود. سرم را بلند کردم. عکس علی روی پلاکاردی که روبرویم بود لبخند میزد. ادامه دادم: -همین طور من خودم را کوچکتر از آن می دانم که همسر چنین کسی باشم؛ کسی که اینقدر باخدا، با شهامت، دلیر و فداکار بود. همزمان که این جمله ها را می گفتم یادم می آمد علی آقا همۀ این خصلت های خوب را داشت و برای هر کدامش مصداقی توی ذهنم نقش می بست. گفتم: «علی آقا یار یتیمان بود.» و یادم افتاد توی این چند روز یکی از دوستانش تعریف می کرد که علی و عده ای دیگر هر وقت به مرخصی می آمدند، وانتی را پر از خواروبار و غذا می کردند و می رفتند به منطقه سنگ سفید و آنها را پشت در خانه هایی که از قبل شناسایی کرده بودند می گذاشتند. موقع بازگشت یکی دو تا بوق می زدند. این بوق ها را خانواده های بی بضاعت می شناختند. آن ها پُر گاز از سنگ سفید خارج می شدند و خانواده ها از خانه هایشان بیرون می آمدند و جیره هایشان را بر می داشتند. گفتم: «علی کسی بود که یادش در تمام جبهه ها و در بین تمام برادران عزیزمان و رزمندگان بزرگوارمان که در جبهه ها هستند باقیست.» یک دفعه صدای گریۀ جمعیت بلند شد. خودم را کنترل کردم. _این حقیر از تمام مادران، همسران و خواهران تقاضا کردم که فرزندان و همسران خود را، همانگونه که امام فرمودند و دستور دادند که به جبهه ها بفرستید، به جبهه های حق علیه باطل بفرستند. در عرض چند هزارم ثانیه یادم افتاد که علی آقا در روز شهادت امیر آقا پشت همین تریبون ایستاده بود و همین گونه از مردم درخواست می کرد که به جبهه بروند. صدای علی آقا توی گوشم می پیچید: «کاری نکنید که امام دوباره پشت تریبون بیاید و از مردم درخواست کند به جبهه ها بشتابید.» گفتم: «ان شاءالله با حضور شما در جبهه ها چشم دشمن کور و لشکر اسلام هر چه زودتر پیروز شودو باز از تمامی شما کمال تشکر را دارم و می خواهم که ادامه دهندۀ راه تمام شهدا، بالاخص این شهید بزرگوار، باشید. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.» به اینجا که رسیدم، دیدم منصوره خانم کنارم ایستاده. همان پاسدار چند شاخه گل گلایل سفید به من و منصوره خانم داد. ما گل ها را از روی بالکن به طرف مردم پرتاب کردیم. صدای «الله اکبر» جمعیت دوباره باغ بهشت را به تکان درآورد. از بین آنهمه صدا، ناله و ضجۀ سوزناک چند نفر دلم را ریش ریش کرد. _علی آقا… _علی آقا… _علی آقا جان…

 

تقریظ (نوشته تمجید) مقام معظم رهبری بر کتاب «گلستان یازدهم»:

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

این روایتی شورانگیز است از زندگی سراسر جهاد و اخلاصِ مردی که در عنفوان جوانی به مقام مردان الهی بزرگ نائل آمد، و هم در زمین و هم در ملأ اعلیٰ به عزّت رسید .. هنیئاً له.

راوی -شریک زندگی کوتاه او- نیز صدق و صفا و اخلاص را در روایت معصومانه‌ی خود بروشنی نشان داده است.

در این میان، قلم هنرمند و نگارش آکنده از ذوق و لطف نویسنده است که به این همه، جان داده است. آفرین بر هر دو بانو؛ راوی و نویسنده‌ی کتاب.